به برادر عزیزم که فرسنگها دور از من است.
امروز به خانه پدری رفتم و دلم هوای دیدن البوم عکسهایمان را کرد. البومهای قدیمی را برداشتم و با هر عکسی ساعتها غرق در خاطرات میشدم. غرق در خاطرات کودکی . خاطراتی کودکی که برای همه کودکان شیرین است برای ما اما امیخته با تلخی بود. تلخی درد و رنجها و نداشته هایما
و باز من ماندم و تنهایی و خیال تو سالهااست که از برم رفتی ای اما تکه ای از قلبم را هم با خود برده ای
عکسهایت را میبینم و میبوسمت و از دور حس ات میکنم کاش غرورم را میشکستم و یکبار انچه در دلم بود را به تو هدیه میدادم
ای کاش و ای کاش
ای کاش های بیهوده امروز من
حاصل بی عقلی دیروز من است
انگار این
::::: نامه های همسرانه :::::
امروز خاطرات گذشته برایم تداعی شد. چقدر این ۵ سال به سرعت گذشت چه بالا و پایینهای روزگاری را ما با هم پشت سر گذاشتیم و چه راه طولانی و پر فراز و نشیبی را پیمودیم تا امروز و این لحظه کنار هم باشیم . از اینکه در کنار توام و لحظه لحظه های زندگی ام را با تو و عشق تو پیوند زد